Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Bahā n. بها: قیمت price Preis prix   0.0
Bahāce n. بهاچه: اتیکت price tag Preisetikett étiquette de prix Mazdak i Bâmdâd   1.0
Kažtābih n. کژتابی: ابهام ambiguity Mehrdeutigkeit ambiguïté Ϣiki-Pâ   1.0
Tārandih n. تارندی: ابهام fuzziness Unschärfe flou Mehrbod i Vâraste   1.0
Tanbahā n. تنبها: پولی که برای رهایی از گروگانگیری میدهند ransom Lösegeld rançon     1.0
Bahābarg   بهابرگ: قبض bill Rechnung; Gesetzentwurf facture; projet de loi Mazdak i Bâmdâd بجای bill که به هرجور برگ بهادار و نماینده ی ارزش گفته میشود ( و بلیط! هم از آن است) میشود گفت : بهابرگ . هتّا بجای صورتحساب (پرداخت نشده) هم.

~Mazdak

با اوراق بهادار Wertpapiere قاتی نشود!
~mm
1.0
Bahācasb n. بهاچسب: اتیکت price tag Preisetikett étiquette de prix Mehrbod i Vâraste   1.0
Bahāmand z. n. بهامند: قیمتی precious kostbar précieux     1.0
Behāvard n. بهاورد: مزایا benefit Vorteil avantage Mazdak i Bâmdâd بهاورد
به= bene (beh=خوب)
آوردن بجای کردن ( کردن=fit)
وی اکنون دارد بهاورد بیکاری میگیرد

~Mazdak
1.0
Nāmbahā n. نامبها: شهریه tuiton Tuiton tuiton Mazdak i Bâmdâd شهر(عربی) = ماه ( زمان)
در بیخ شهریه همان ماهانه میچمد ولی امروزه برای نمونه میگویند: شهریه سالانه! یا شهریه یک ترم دانشگاه و ...
پس باید واژه ای هامگیر می یافتم و نامبها پولی است برای نامنویسی ٬چه کنون برای دبستان یا دانشگاه یا هر نهاد دیگر .

~Mazdak
1.0
Xodbahā n. خودبها: عزت نفس; اعتماد به نفس self-esteem Selbstgefühl estime de soi Mehrbod i Vâraste   1.0
Xunbahā n. خونبها: دیه wergild; blood money Wergild; Blutgeld wergild   0.1
Bahābāzār n. بهابازار: بورس اوراق بهادار stock exchange Stipendium bourse     1.0
Bahābarcasb n. بهابرچسب: اتیکت price tag Preisetikett étiquette de prix Mahmood Moosadoost آن ویژگی که بر به چسب میدهد، از آن کالای دیگری میسازد. چسبی که گویای بها باشد همان برچسبی نیست که گویای بهاست

~mm
1.0
Ābān n. آبان: سیاره‌یِ نپتون; ایزد آبها neptune Neptun Neptune نپتون و اورانوس در کهن شناخته شده نبودند چون نمیشد بی تلسکوپ
دید شان. از اینرو نپتون و اورانوس نمیتوانند نام کهن ایرانی داشته
باشند ولی میتوان نام همتا به آنها داد که نپتون همان آبان،
و اورانوس همان آسمان است. ~Mazdak
0.0
Arznehādan -> arznehā k. ارزنهادن: ارزش دادن; بها دادن to give credit Kredit geben; anerkennen accorder du crédit     1.0
Apāmnapāt n. اپامنپات: سیاره‌یِ نپتون; ایزد آبها neptune Neptun Neptune     1.0
Arzkāstan -> arzkā k. ارزکاستن: تنزل ارزش دادن; کم بها کردن to depreciate entwerten déprécier Mehrbod i Vâraste   1.0
Sālgah n. سالگه: فصل سال: بهاران تابستان خزان زمستان season Jahreszeit saison     1.0
Farābarnehādegih n. فرابرنهادگی: پدید آمدن زابهای نو از اندرکنش لایه‌هایِ زیرین supervenience Supervenienz survenance; supervenience     1.0
Budan -> bâš k. بودن: - to be sein être Nyberg    بن کنون کارواژهیِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربردهایِ باش در ادبسار:

سعدی:
هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارم
لبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن
++
هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست
داند که چرا بلبل دیوانه همیباشد
---------------------------
وحشی:
به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد
مگو وحشی کجا میباشد و منزل کجا دارد
--------------------------
خواجوی کرمانی
… چه نغمه ست کزین پردهسرا میآید
تاب آن سنبل پـُرتاب کرا میباشد
--------------------------
اوحدی:
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!
از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم
-------------------------
صائب تبریزی:
به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد
گل شکفته درین بوستان نمیباشد
خروش سیل حوادث بلند میگوید
که خواب امن درین خاکدان نمیباشد
به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مکن
که تیر آه به حکم کمان نمیباشد
به یک قرار بود آب، چون گهر گردد
بهار زندهدلان را خزان نمیباشد
کناره کردن از افتادگان مروت نیست
کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد
مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود
گلی که در نظر باغبان نمیباشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد


—————————
باش ≠ باد
bāš ≠ bāwd

باد همان چهرهیِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود)


~مهربد
0.0
Nufe n. نوفه: اختلال; نویز; پارازیت noise Geräusch; Lärm bruit  ⚕Heydari من واژه نوفه به جای نویز را در کتابهای که در دهه ۶۰ خورشیدی به فارسی برگردانده شده، دیده بودم. (برای نمونه: خطوط، امواج، و آنتنها برگردان: آلن باغداساریان، احمد حاجی فریروز آبادی

~mm
1.0
Šabtarāz n. شبتراز: اعتدال equinox Tagundnachtgleiche équinoxe Mazdak i Bâmdâd Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for ‎کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی‎.
شبتراز
Nox= شب
تراز≈اعتدال
شبتراز= equinox
اعتدال یا هموگان بسیار همادین است و برای هر چیزی میشود بکار برد ولی سود جستن از واژه ی شب/روز٬ واژه را ویژه میسازد.
شبتراز بهار
شبتراز خزان

~Mazdak
1.0
Bārnevis n. بارنویس: نظر comment Kommentar commentaire Mazdak i Bâmdâd برای کامنت نوشتاری میشود گفت : بارنویس
بار= لبه/کناره.
در کهنسار٬ در لبه ی کناره ی نسک ها ( حاشیه ی کتابها) یادداشت یا سفرنگ (تفسیر) مینوشتند.

~Mazdak
1.0
Farnād   فرناد: ساحل coast; shore Küste; Ufer côte; rive ϢDict-Pâ  گذاره کرده بیابانهای بی انجام - سپه گذاشته از آبهای بی فرناد. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص 34) | فرناد ( ~ parānta (sanskrit) = last end ) = پایان (دریا) = ساحل
در بیخ : (velāprānta m. coast [ seaboard, sea margin ] ) ~Mazdak
1.0
Farāforuš n. فرافروش: حراج sale Verkauf vente Mazdak i Bâmdâd فرافروش میتواند هر دو فرایافت را بپوشاند
١- فروختن به فراترین بها
٢- بسیار فروختن = فروختن انبوه (ارزان)
برای همین ، این را پیشنهادیم که برای حراج یک واژه باشد

~Mazdak
1.0
Negine n. نگینه: مدال medal Medaille médaille Mazdak i Bâmdâd نگینه: هر چیز گرانبها چه سنگ و چه فلز که در جایی کار بگذارند.
نگینه امروز بکار نمیرود . پس میشود برای مدال گذاشت. از نشان که کاربرد جز مدال فراوان دارد بسی بهتر است . نگینه همچنین داشتن ارزش و بها را هم میرساند و هم اینکه در جایگاه ویژه و والا جای داده میشود. فزون برین نگینه میتواند دارای نگاره باشد٬ درست مانند مدال.

~Mazdak
1.0
Farāforuxtan -> farāforuš k. فرافروختن: حراج کردن to auction versteigern vendre aux enchères Mazdak i Bâmdâd فرافروش میتواند هر دو فرایافت را بپوشاند
١- فروختن به فراترین بها
٢- بسیار فروختن = فروختن انبوه (ارزان)
برای همین ، این را پیشنهادیم که برای حراج یک واژه باشد

~Mazdak
1.0
Kažpeymān z. n. کژپیمان: خائن perfidious; betrayer treulos; Verräter perfide; traître Mazdak i Bâmdâd خیانت برابر با فریب و حیله و ناراستی و دروغ دشمنی و دغابازی و ........ نیست. خائن کسی است که در نَما، دوست و یاور بنماید و پیمان (گفتاری، همکاری و دوستی ..) بسته باشد ولی در هنگامی که بهای پیمان را از وی درخواهند، آنرا بشکند. درست است که اینکار دربردارنده ی اندی از فریب و ناراستی و دروغ و دشمنی میباشد ولی با این فرایافت ها یکی نیست.
خیانت را کسی میتواند بکند که دارای پاسخوَری در برابر یک پیمان و زینهار و .. باشد و نه کسی که هیچ پیمانی نبسته و تهی از پاسخوَری است.
بر این پایه به خائن میشود گفت کژپیمان و خیانت همان کژپیمانی است
خیانت در امانت = کژپیمانی در پیمانسپرده

~Mazdak
1.0
Āzaraxš n. آذرخش: صاعقه; برق; رعد و برق thunderbolt Blitz coup de tonnerre ( برای اسبهای تندرو هم میگفتند. در عربی هم «براق» اسبی است که پیامبر اسلام را به فراز آسمانها برد)
صاعقه= برقی است که مایه ی آتشسوزی میشود= آذر+ رخش = آذرخش
تندر هم همان رعد است که تنها سدای این پدیده است.
رخش همچنین با درخش همریشه است.

~Mazdak
0.0
Kažpeymānih n. کژپیمانی: خیانت perfidy; betrayal Treulosigkeit; Verrat perfidie; trahison Mazdak i Bâmdâd خیانت برابر با فریب و حیله و ناراستی و دروغ دشمنی و دغابازی و ........ نیست. خائن کسی است که در نَما، دوست و یاور بنماید و پیمان (گفتاری، همکاری و دوستی ..) بسته باشد ولی در هنگامی که بهای پیمان را از وی درخواهند، آنرا بشکند. درست است که اینکار دربردارنده ی اندی از فریب و ناراستی و دروغ و دشمنی میباشد ولی با این فرایافت ها یکی نیست.
خیانت را کسی میتواند بکند که دارای پاسخوَری در برابر یک پیمان و زینهار و .. باشد و نه کسی که هیچ پیمانی نبسته و تهی از پاسخوَری است.
بر این پایه به خائن میشود گفت کژپیمان و خیانت همان کژپیمانی است
خیانت در امانت = کژپیمانی در پیمانسپرده

~Mazdak
0.8