| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Besyâri | بسیاری: خیلی | many | viele | beaucoup | 0.0 | |||
| •Gerânmand | z. n. | گرانمند: بسیار مهم | momentous | bedeutsam | - | Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Porvar | z. n. | پرور: بسیار عریض | full-wide | Voll breit | pleine échelle | Ϣiki-En ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-Pâ | 1.0 | |
| •Tizšâr | n. | تیزشار: بسیار سیال | highly fluid | dünnflüssig | - | Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Vâlâsar | z. n. | والاسر: شخص بسیار مهم | VIP | VIP | VIP | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Vaškarde | z. n. | وشکرده: بسیار باتجربه | past master; veteran | Veteran | vétéran | Dehxodâ | 1.0 | |
| •Ražd | z. | رژد: حریص; بسیارخواه | avid | begierig | avide | ϢDict-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Yaxsân | z. | یخسان: منجمد; بسیار سرد
یخسان: جامد |
frigid
solid |
frigide
- |
frigide
- |
Ϣiki-De Ϣiki-En
Ϣiki-En |
1.0 | |
| •Fargaštan -> fargard | k. | فرگشتن: بسیار گشتن; تکامل یافتن | to be evolved | sich entwickeln | - | ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Niyušânidan -> niyušân | k. | نیوشانیدن: تلقین کردن; بسیار آموزانیدن | to inculcate | - | - | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Žirâ | n. | ژیرا: بسیار فعال; پرتکاپو; تند و فرز | agile; nimble; highly active | agil; wendig; beweglich | agile | ϢDict-Pâ Ϣiki-De Ϣiki-En Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Farsudan -> farsâ | k. | فرسودن: بسیار سودن; کم کم نابودن کردن/شدن | to tire; to wear out | - | - | 1.0 | ||
| •Vandâvand | z. b. n. | ونداوند: ویژگیای که به چسبندگیِ بسیار بالای وندها (پیشوند, میانوند, ..) در زبان اشاره میکند. | agglutinative | agglutinierend | agglutinant | Ϣiki-De Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Basâmad | n. | بسامد: فرکانس; تناوب | frequency | Frequenz | la fréquence | بسیار آمدن ~مهربد | 1.0 | |
| •Bol | v. piv. | بل: کثیر; بسیار | poly | - | - | Dehxodâ | از سویی پُر را اگر بتوانیم برای full و بل را برای many بگذاریم، همپوشانیها کمتر میشود. «پر» در جایگاه برواژه همیشه بهچم much و many بوده ولی در جایگاه زاب چمِ full میدهد. بنیاد بر این بُل- را که همان گونه که شما میگویید ورتشی از پر است برای پیشوند زابسازِ many = بسیار، چندین بگذاریم. ~Nader Tabasian |
0.0 |
| •Farhud | n. | فرهود: حقیقت | truth | Wahrheit | vérité | Ϣiki-Pâ Dasâtir _Dehxodâ Ϣiki-En | فر+هوده = آنچه بسیار به حق باشد ~مهربد | 1.0 |
| •Farzân | n. | فرزان: حکمت | wisdom | Weisheit | sagesse | Ϣiki-En _Dehxodâ | برساخته از پیشوند فرا با واژهیِ زان که چهرهیِ دگرستهای از دانایی باشد: فرادانی, بسیاردانی | 1.0 |
| •Dožâgâh | z. n. | دژآگاه: بی خبر; صاحب علم باطل | disinformed; misled | Disinformiert; Irregeführt | désinformé; trompé | Dehxodâ | در این کارگه مرد هشیار جوی نه دنگ و دژآگاه و بسیارگوی ~خسروانی |
1.0 |
| •Samt | n. | سمت: طرف | side | Seite | côté | Dehxodâ | ریشهشناسی واژهی سمت گمانهی بسیار بالایی میرود که خود پارسی باشد و پژوهشمایهی دکتر نورایی بر این سمت پیش میرود ~مهربد | 0.0 |
| •Ziyânšâd | z. n. | زیانشاد: | - | schadenfroh | - | Mazdak i Bâmdâd | بازگردان یکراست از آلمانیschadenfroh میشود « زیانشاد» که بسیار هم زیباست! ~مزدک | 1.0 |
| •Bali | n. | بلی: آری | yes | ja | oui | واژهی بلی به گمان بسیار بالا و چنانکه در پژوهشمایهی استاد نیز نورایی آمده است, واژهای پارسیست و پیشوند «بِ» امروزین که در جایگاه دستورین واژه بکار میرود نیز با آن همریشه است ~مهربد | 0.0 | |
| •Boruntanide | z. | برونتنیده: - | extended | ausgedehnt | - | Bamdad Khoshghadami | پیشوندِ اکس در آغازِ واژهی اکستندد به چمِ به بیرون رو بیرون است و بخش دومِ این واژه با کارواژهی تنیدنِ فارسی همریشه است و دارای چمارِ بسیار نزدیک است ~بامدادخوشقدمی | 1.0 |
| •Boruntanidan -> borun | k. | برونتنیدن: - | to extend | ausdehnen | étendre | Bamdad Khoshghadami | پیشوندِ اکس در آغازِ واژهی اکستندد به چمِ به بیرون و بیرون است و بخش دومِ این واژه با کارواژهی تنیدنِ فارسی همریشه است و دارای چمارِ بسیار نزدیک است ~بامدادخوشقدمی | 1.0 |
| •Faršifte | z. n. | فرشیفته: | obsessed | besessen | obsédé | Dehxodâ Mazdak i Bâmdâd | شاید هم فرشیفته خوب باشد، که بسیاری شیفتگی را میرساند و هم آهنگی دارد در مایه ی فریفته ! ~مزدک | 1.0 |
| •Šabtarâz | n. | شبتراز: اعتدال | equinox | Tagundnachtgleiche | équinoxe | Mazdak i Bâmdâd | Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی. شبتراز Nox= شب تراز≈اعتدال شبتراز= equinox اعتدال یا هموگان بسیار همادین است و برای هر چیزی میشود بکار برد ولی سود جستن از واژه ی شب/روز٬ واژه را ویژه میسازد. شبتراز بهار شبتراز خزان ~Mazdak |
1.0 |
| •Nišequli | z. n. | نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم | superstitious | abergläubisch | superstitieux | Dehxodâ | مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت. پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد. شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است. هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود. ~ بهمن حیدری |
1.0 |
| •Farâforuš | n. | فرافروش: حراج | sale | Verkauf | vente | Mazdak i Bâmdâd | فرافروش میتواند هر دو فرایافت را بپوشاند ١- فروختن به فراترین بها ٢- بسیار فروختن = فروختن انبوه (ارزان) برای همین ، این را پیشنهادیم که برای حراج یک واژه باشد ~مزدک |
1.0 |
| •Kistâ | n. | کیستا: شخصیت | character | Charakter | caractère | Mazdak i Bâmdâd | من برای واژه ی شخصیت بسیار اندیشیدم و یک فراورده ی این اندیشه، واژه ی کیستا بود. ( به آهنگ چیستا) برای نمونه، از واژه ی چه-> چیست-> چیستان درست شده که یک نامواژه است = معما. پس از کی ( who ) نیز میتوان واژه ساخت. در پارسی میگویند یارو برای خودش کسی است، آدم بی شخصییت یا ناکس است یا کسی نیست ! پس کس یا کی در پیوند با فرایافت شخصیت اند. فزون بر این، دیریست که واژه ی کیستی را برای هویت داریم. شخصیت در چم دیگر خود که به رفتار برمیگردد، میتواند با واژه ی منش، منشنمدی ( بی منشی) برآورده شود. ~مزدک |
1.0 |
| •Zerangi | n. | زرنگی: دها | cleverness | Klugheit | - | Dehxodâ | ๏ داهی= زرنگ/ دها = زرنگی : رنگی از هوش در کار دارد چلِوِرنِسس/Kلعگهِت باید دانست که هوشمندی و تیزهوشی و هوشیاری با هم یکسان نمیباشند و هرکدام ویژگی دیگری را میرسانند. ๏ هوشیار : نشانه ها و سیجهای جهان بیرونی را بهتر و بیدار تر دریافت کرده و واکنش درخور نشان میدهد. ๏ هوشمند : دارای هوش "بسیار" است (بیش از ۱۲۰ ئق) و میتواند پرسمانهای پیچیده را پاسخگشایی نماید هرچند بایسته نیست که زود به پاسخ برسد ๏ تیزهوش : کسی است که "زودتر" از همتایان خود به پاسخ پرسمان میرسد ولی نیازانه و همواره از پس پرسمان های پیچیده بر نمیآید. ๏ باهوش: کسی که گول نیست و هوشی در تراز روالمند (۱۰۰ ئق) و شاید کمی بهتر ٬ دارد ๏ تیزویر : کسی است که داده پردازی تند تر به همراه "کاربرد ویر" ( مِمُری) دارد. درست مانند رایانه ای که دارای هارد-درایو تند تری میباشد. همچنین٬ زرنگی و زیرکی یکی نیستند؛ زیرک کمی آبزیرکاه است و در برابر٬ زرنگ کاری تر و کوشا تر است ~Mازداک |
0.0 |
| •Farâforuxtan -> farâforuš | k. | فرافروختن: حراج کردن | to auction | versteigern | vendre aux enchères | Mazdak i Bâmdâd | فرافروش میتواند هر دو فرایافت را بپوشاند ١- فروختن به فراترین بها ٢- بسیار فروختن = فروختن انبوه (ارزان) برای همین ، این را پیشنهادیم که برای حراج یک واژه باشد ~مزدک |
1.0 |
| •Hošyâri | n. | هشیاری: کیاست | alertness | Wachsamkeit | - | Dehxodâ | ๏ کیاست/کیّاس = هوشیاری/هوشیار الِرتنِسس/ذاچهسامکِت باید دانست که هوشمندی و تیزهوشی و هوشیاری با هم یکسان نمیباشند و هرکدام ویژگی دیگری را میرسانند. ๏ هوشیار : نشانه ها و سیجهای جهان بیرونی را بهتر و بیدار تر دریافت کرده و واکنش درخور نشان میدهد. ๏ هوشمند : دارای هوش "بسیار" است (بیش از ۱۲۰ ئق) و میتواند پرسمانهای پیچیده را پاسخگشایی نماید هرچند بایسته نیست که زود به پاسخ برسد ๏ تیزهوش : کسی است که "زودتر" از همتایان خود به پاسخ پرسمان میرسد ولی نیازانه و همواره از پس پرسمان های پیچیده بر نمیآید. ๏ باهوش: کسی که گول نیست و هوشی در تراز روالمند (۱۰۰ ئق) و شاید کمی بهتر ٬ دارد ๏ تیزویر : کسی است که داده پردازی تند تر به همراه "کاربرد ویر" ( مِمُری) دارد. درست مانند رایانه ای که دارای هارد-درایو تند تری میباشد. همچنین٬ زرنگی و زیرکی یکی نیستند؛ زیرک کمی آبزیرکاه است و در برابر٬ زرنگ کاری تر و کوشا تر است ~Mازداک |
0.0 |
| •Angizebaxšidan -> angizebaxš | k. | انگیزهبخشیدن: تشویق کردن | to encourage | ermutigen | encourager | دلگرمیدن بیشتر به «تسلی دادن» میخورد, تشویق در خود شوق و انگیزه دادن دارد. دهخدا «آرزومند کردن» را دارد که ادبیک بسیار زیباست, روزوارهتر میشود «انگیزهبخشیدن» گفت. او انگیزهبخش من بود = او مشوق من بود. ~Mehrbod |
1.0 | |
| •Hazrânde | n. | هزرانده: منفور | pariah; outcast | Paria; Ausgestoßene | - | Mehrbod i Vâraste | pariah از واژهسار هندیست که به ردّهیِ بسیار پایین میگویند و چیزی در مایههایِ منفور است. برای این واژهیِ «رانده» درخور میزند: کشور رانده. اگر شد, ازرانده /(?:)/ هّزرانده از آن هم بهتر است (هز- پیشوند ex- باشد). ~مهربد |
1.0 |
| •Nešimandi | n. | نشیمندی: بی تحرکی | sedentariness | Sesshaftigkeit | - | Nader Tabasian | با واژهی نشیمندی برای sedentary برای زابی که زندگی یا آدمِ که بسیار نشیننده و بیجنبش را وامیکراند، هم داستانید؟ فیسبوک به نشیمندی دامنمیزند و آدم را از جنبش وامیدارد. ~Nader Tabasian sedentary ولی زابواژه است, ازینرو نشیمند ~مهربد |
1.0 |
| •Vižesâr | n. | ویژهسار: انحصار | exclusiveness | Ausschließlichkeit | exclusivité | Nader Tabasian | سار= جای چیزی سار= زار، پسوند کثرت و فراوانی سار= زار، زار. (پسوند) بمعنی مکان روئیدن باشد. (برهان قاطع). سار= زار، بمعنی انبوهی و بسیاری هم آمده است . (برهان قاطع). زار و سار جای انبوه بودن چیزی است . سار = صفت، دیوسار؛ دیوصفت ویژهسار برای انحصار شایسته است چون یک گستره (محدوده) است که در آن ویژگی یک چیز برای یک چیز دیگر چشمگیر و مهند است. انحصار. ...[اِ ح ِ ] (ع مص ) در اصطلاح مالیه محدود کردن ساخت یا توزیع یا فروش چیزی بدولت یا مؤسسه و یا شرکتی : انحصار دخانیات . || (اِمص ) محدودیت . (فرهنگ فارسی معین ). محصور شدگی . محبوس شدگی . تنگ کردگی . || بازداشتگی . || گنجیدگی در چیزی . || احاطه و محاصره . || ممانعت و منع. || تحدید. (ناظم الاطباء). ~نادر طبسیان |
1.0 |
| •Âżingorizi | n. | آذینگریزی: مینیمالیسم (هنر) | minimalism (art) | - | - | Nader Tabasian | مینیمالیسم در برابر هنر پرآذین باروک شکل گرفت و از آرایش و پرآذین کردن گریزان بود. در برابر پرآذینی معماری صفویه، معماری مسجد جامع نایین آذین گربز است. نقاشی باروک بسیار پرطمطراق است ولی خوان میرو در کارهایش به آذین گریزی رو آورد. کمینه گرا هم درست نیست، چون در مینیمالیسم اندازه ها کم نیستند. یک موسیقی مینیمال می تواند ۱۰ دقیقه به درازا بکشد، بیشتر از یک قطعه ی موسیقی کلاسیک یا باروک ولی بازیوختن در آن بسیار است. بازیوختن چند گزاره. پس هنر مینیمال از آذین کردن و آراستن و زیورکردن می پرهیزد. ~Nader Tabasian |
1.0 |