Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Farnud n. فرنود: برهان; استدلال; دلیل reason Begründung; Grund raison Dasâtir _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ Ϣiki-De در پهلوی کارواژه ی آنیدن/آنودن ( مانند شنیدن/شنودن)با بُن کنون «آنای» به چم راهنمایی نمودن و راهبری کردن و بردن می هستوده . از بُن نای/نودن
واژه ی آنود نیز میتواند درست مانند شنود یک نام‌واژه دانسته شود ٬ برابر هدایت و دلالت٬ چراکه دلالت در عربی درست همان راهنمایی است
فر پیشوند فراتر میباشد و فرانودن یا فرنودن برابر با رهنمایی فراتر
لِادئنگ فعرتهِر = فرا+(â)نīدان
(ī= ئئ / ع کامبیز/کمبوجیه- سیریل/کوریل)
. که درست همان چم دلیل ودلالت را در منطق دارد و نامواژه ای کزان ساخته میشود٬ فرانود یا فرنود است که درست برابر استدلال میباشد.

~مزدک
1.0
Âvand n. آوند: دلیل; حجت; برهان واضح; بینات reason; sake; argument Grund; Beweis; Beweisgrund raison; preuve Dehxodâ آفتاب آمد آوند آفتاب!
~مهربد

برای خوشاهنگی چامه باید گفت:
آفتاب آمد اَوَندِ آفتاب
فَرنُد ار خواهی٬ ز تاب اش رخ متاب
~مزدک
1.0
Fâfâ z. فافا: چیزی بدیع و نیکو.(اوبهی ). هر چیز نیکو و غریب . (برهان ) exquisite exquisit exquis ϢDict-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Kiyâr n. کیار: کاهلی . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 127). به معنی کاهلی باشد. (برهان ) sloth - - Ϣiki-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Fažâg z. فژاگ: فژاکن، فژاک (لغت نامه اسدی) شوخگن، چرک، چرکین، مردار و نکبتی را گویند. (برهان قاطع); پلشت - - -     1.0
Vaqastan -> vaqan k. وغستن: ظاهر کردن و آشکار نمودن. (انجمن آرا) (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). to appear - - _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Vil n. ویل: رصت و وقت یافتن کاری به مراد خویش . (برهان ) (انجمن آرا). هنگام یافتن کاری به مراد. (لغت فرس ) opportunity Gelegenheit opportunité _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-Pâ   1.0
Vaqast z. وغست: [ وَ غ َ ] (ص ) ظاهر و آشکار. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) apparent - - Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Yâxtan -> yâz k. یاختن: عودت کردن; پس رفتن

یاختن: [ دَ ] (مص ) اراده کردن و قصد نمودن . (از برهان قاطع). آهنگ کردن . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). گراییدن . متمایل شدن . مایل شدن . ナیل کردن . قصد چیزی کردن و روی آوردن یا نزدیک شدن یا کشیده شدن به سوی چیزی
to regress

to intend
-

beabsichtigen
-

entendre


Ϣiki-En _Dehxodâ
  1.0
Jâvar z. n. جاور: حال mood Stimmung humeur _Dehxodâ Dehxodâ Ϣiki-En چنانکه اگر گویند: «چه جاور داری ؟» مراد آن باشد که چه حال داری ؟. (برهان ) 1.0
Farnudmand z. n. فرنودمند: مبرهن cogent überzeugend convaincant Mazdak i Bâmdâd مبرهن= دارای برهان (تازی) = فرنودمند ~Mazdak 1.0
Vižesâr n. ویژه‌سار: انحصار exclusiveness Ausschließlichkeit exclusivité Nader Tabasian سار= جای چیزی
سار= زار، پسوند کثرت و فراوانی
سار= زار، زار. (پسوند) بمعنی مکان روئیدن باشد. (برهان قاطع).
سار= زار، بمعنی انبوهی و بسیاری هم آمده است . (برهان قاطع).
زار و سار جای انبوه بودن چیزی است .
سار = صفت، دیوسار؛ دیوصفت

ویژه‌سار برای انحصار شایسته است چون یک گستره‌ (محدوده) است که در آن ویژگی یک چیز برای یک چیز دیگر چشمگیر و مهند است.

انحصار. ...[اِ ح ِ ] (ع مص ) در اصطلاح مالیه محدود کردن ساخت یا توزیع یا فروش چیزی بدولت یا مؤسسه و یا شرکتی : انحصار دخانیات . || (اِمص ) محدودیت . (فرهنگ فارسی معین ). محصور شدگی . محبوس شدگی . تنگ کردگی . || بازداشتگی . || گنجیدگی در چیزی . || احاطه و محاصره . || ممانعت و منع. || تحدید. (ناظم الاطباء).

~نادر طبسیان
1.0