| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Bāzice | n. | بازیچه: اسباب بازی; آلت بازی کردن | toy | Spielzeug | jouet | ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Bāzikon | n. | بازیکن: پلیر | player | Spieler | joueur | Ϣiki-Pâ ϢDict-Pâ _Dehxodâ | 0.0 | |
| •Yekdandegih | n. | یکدندگی: لجبازی | pertinacity | Unbeständigkeit | opiniâtreté | 0.3 | ||
| •Bāzikade | n. | بازیکده: گیمنت | gamenet | Spielnetz | réseau de jeu | 1.0 | ||
| •Bāzimaneš | z. n. | بازیمنش: - | playful | spielerisch | espiègle | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Bandbāzih | n. | بندبازی: آکروباسی | acrobatics | Akrobatik | acrobatie | 0.3 | ||
| •Bāzimaneših | n. | بازیمنشی: - | playfulness | Verspieltheit | espièglerie | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Hanbāzidan -> hanbāz | k. | هنبازیدن: به اشتراک گذاشتن | to share | teilen | partager | 1.0 | ||
| •Vāžebāzih | n. | واژهبازی: لفاظی | verbiage | verbiage | verbiage | 0.7 | ||
| •Lāsidan -> lās | k. | لاسیدن: لاس زدن; نظر بازی کردن; | to flirt | flirten | flirter | _Dehxodâ Ϣiki-Pâ | 1.0 | |
| •Vānemudan -> vānemâ | k. | وانمودن: وانمود کردن: نقش بازی کردن | to pretend | vorgeben; so tun als ob | prétendre; faire semblant | 1.0 | ||
| •Hanbāxtan -> hanbāz | k. | هنباختن: هنبازی شدن; اشتراک گذاشتن | to share | teilen | partager | _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Congidan -> cong | k. | چنگیدن: بازی در آوردن از روی تقلید
چنگیدن: سخن گفتن |
to farce; to emulate
to speak |
Farce; nachahmen
sprechen |
farce; émuler
parler |
|
خمش بودن نکو فضیلست لیکن نه چندانی که گویندت که گنگی همان بهتر که در بزم افاضل زدانشهای خود چیزی بچنگی که تا معلوم گردد عاقلان را که تو شاخ گلی یا چوب شنگی . ~خواجه نصیرطوسی |
1.0 |
| •Bordābord | z. n. | بردابرد: خط | streak | Streifen | traînée | Mazdak i Bâmdâd | بُردهای پی در پی در بازی ~مهربد | 1.0 |
| •Dāv | n. | داو: ادعا | claim | Anspruch | revendication | داو همان گویشی دیگر از دو ( دویدن ) است. برای نمونه بجای نوبت بازی میگفتند: حالا داو توست: = اکنون تو باید بدوی Your Run ! ، گرچه در بازی دویدن هم نباشد. داوطلب هم همین است، کسی که میخواهد داو/دو در دست او باشد. همچنین ادعا نیز با این واژه همپوشانی دارد برای انیکه کسی که چیزی را میگوید که بیرون از هنجار آروینی ( نورم تجربی) است، از رده (صف) بهنجار ها ( نورمالها) بیرون امده ( مانند یک داوطلب) و دست به دو/داو زده است: Dehkhoda: داو تمامی زدن ؛ دعوی کمال کردن . ادعای تمامی کردن : اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟ حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم ( ادعا به سخنی میگویند که بیرون از هنجار آروینی باشد: نمونه : ١- شلوار من مال من است: یک داو نیست چون پُرگاه همیگونه است! ٢- شلوار شما مال من است: یک داو است و من باید پایور کنم ( با کاغذ خرید و ..) که شلواری که تن شماست، از آنِ من است. ) ~Mazdak |
0.0 | |
| •Bāznāy | n. | بازنای: فضای کار | leeway | Spielraum | marge de manœuvre | Mazdak i Bâmdâd | بازنا به مانند تنگنا. باز هم بازی را فرا یاد میاورد و هم از گشودگی و باز بودن راه, سخن گویاست. ~Mazdak |
1.0 |
| •Nemāyār | n. | نمایار: آواتار | avatar | Benutzerbild | Avatar | Mazdak i Bâmdâd _Dehxodâ | در سانسکریت به چم فرزند خداوند است که به جای او در روی زمین آمده ولی اکنون در جای باشنده و شناسه ای بکار میرود که نماینده ی یک آدم راستین در یک پیرامون پندارین است. برای نمونه، یک بازیکن در یک بازی همگانی کامپیوتری که نام و نشان و چهره ی او همان نام و نشان و چهره ی بازکین راستین در جهان راستین نیست ( یا نیاز نیست باشد) ~Mazdak | 0.9 |
| •Āzingorizih | n. | آذینگریزی: مینیمالیسم (هنر) | minimalism (art) | Minimalismus (Kunst) | minimalisme (art) | Nader Tabasian | مینیمالیسم در برابر هنر پراذین باروک شکل گرفت و از آرایش و پراذین کردن گریزان بود. در برابر پراذینی معماری صفویه، معماری مسجد جامع نایین آذین گربز است. نقاشی باروک بسیار پرطمطراق است ولی خوان میرو در کارهایش به آذین گریزی رو آورد. کمینه گرا هم درست نیست، چون در مینیمالیسم اندازه ها کم نیستند. یک موسیقی مینیمال می تواند ۱۰ دقیقه به درازا بکشد، بیشتر از یک قطعه ی موسیقی کلاسیک یا باروک ولی بازیوختن در آن بسیار است. بازیوختن چند گزاره. پس هنر مینیمال از آذین کردن و آراستن و زیورکردن می پرهیزد. ~Nader Tabasian |
1.0 |
| •Tarfand | n. | ترفند: حُقه | trick (crafty) | Kunststück | tour; ruse | ϢDict-Pâ | حقه همان جعبه/قوطی است و حقه باز ها کسانی بودند با جعبه ها چشم بندی میکردند، مانند اینکه لوبیا زیر کدام جعبه است. این است که حقه زدن و حقه بازی همان چشم بندی است که اکنون برای نمونه در لاس وگاس هم یارو انجام میدهد. حقه زدن = چشم بندی کردن/ ولی امروزه بهترین برابر آن = ترفند ( چون این کار با یک فند همراه است) = Kunststueck=trick (crafty) آرنگ و تردستی هم میشود گفت. این فرایافت ،بار نایسته ی چندانی ندارد. ~Mazdak |
1.0 |
| •Damnevešt | n. | دمنهوشت: ساتیر هزل; هجو | satire | Satire | satire | Mazdak i Bâmdâd | برای واژه ی ساتیر، از نام یکی از جانوران استوره ای بازیگوش و پدرسوخته سود جسته اند. ما نیز میتوانیم برای نمونه از این راه به جایی برسیم. مانند دمنوشت = دمنهوشت (وشت/ویس = scribe ) از دمنه ( روباه داستانی از کلیله و دمنه) | 1.0 |
| •Farādādan -> farādā | k. | فرادادن: بیان کردن | to express | ausdrücken | exprimer | Dehxodâ | فراداد = بیان / فراده = بیان کننده فرایافت = مفهوم / فرایاب = مفهوم دهنده فراگرفت = اشغال+تصرف+مصادره+یاد گرفتن فرزام/ فراگیر = اشغال کننده، عمومی ، ... ~Mazdak تنها در یک گزاره نگرش خود را به دین *فراده* - در فند هنرپیشگی بازیِ زیرپوستی *فراداد* قدرتمندتری از رل بازیِ نمایشی دارد - واکنش او *فراده* ی سهش درونی اش بود - در سخن گفتن *فراداد* درستی ندارد - هنری که از *فراداد* بی بهره باشد مانا نیست - *فراداد* هنری همانا پیوندِ همسوی سهش، اندیشه و فند است. - در *فرادادن* عقیده اش ناتوان بود - این واژه *فراده* ی این پدیده نیست. - گفته های او *فراده*ی این فرهود است که .... - در هنرهای دیداری برای *فراداد* بیشتر از رژ بهره گرفته می شود تا رنگ اگرچه هنرمندی مانند روتکو از رنگ نیز برای *فرادادنِ* سهش به خوبی سود برده است ~Nader Tabasian |
1.0 |
| •Gozārešik | z. n. | گزارشیک: مستند | documentary | Dokumentarfilm | documentaire | Mazdak i Bâmdâd Mehrbod i Vâraste | فردید از فیلم مستند یا دکمانتری این نیست که آنجا سندی نشان میشود، فردید این است که این یک فیلم بازیگری شده و داستان ناراستین نیست بساکه فیلمبرداری از چیزهای راستین شده ( و در آن میان شاید برگه ها و فرتور های تاریخی). ازینرو زاب گزارشین برای چنین فیلمی بسنده است. اگر مستند جای دیگر بکار برود، خب آنگاه باید فرایافت برگهمندی ( سندیت) را در ان آورد. برای نمونه حرف مستند = سخن برگهمند ~Mazdak درست است, ولی من گزارشیک میافزایم که اینجور زابسازی بیشتر پشتوانه دارد, برای نمونه پیشتر داشتهایم «دانشیک», پس اینجا «گزارشیک». ~مهربد |
1.0 |
| •Kažpeymān | z. n. | کژپیمان: خائن | perfidious; betrayer | treulos; Verräter | perfide; traître | Mazdak i Bâmdâd | خیانت برابر با فریب و حیله و ناراستی و دروغ دشمنی و دغابازی و ........ نیست. خائن کسی است که در نَما، دوست و یاور بنماید و پیمان (گفتاری، همکاری و دوستی ..) بسته باشد ولی در هنگامی که بهای پیمان را از وی درخواهند، آنرا بشکند. درست است که اینکار دربردارنده ی اندی از فریب و ناراستی و دروغ و دشمنی میباشد ولی با این فرایافت ها یکی نیست. خیانت را کسی میتواند بکند که دارای پاسخوَری در برابر یک پیمان و زینهار و .. باشد و نه کسی که هیچ پیمانی نبسته و تهی از پاسخوَری است. بر این پایه به خائن میشود گفت کژپیمان و خیانت همان کژپیمانی است خیانت در امانت = کژپیمانی در پیمانسپرده ~Mazdak |
1.0 |
| •Kažpeymānih | n. | کژپیمانی: خیانت | perfidy; betrayal | Treulosigkeit; Verrat | perfidie; trahison | Mazdak i Bâmdâd | خیانت برابر با فریب و حیله و ناراستی و دروغ دشمنی و دغابازی و ........ نیست. خائن کسی است که در نَما، دوست و یاور بنماید و پیمان (گفتاری، همکاری و دوستی ..) بسته باشد ولی در هنگامی که بهای پیمان را از وی درخواهند، آنرا بشکند. درست است که اینکار دربردارنده ی اندی از فریب و ناراستی و دروغ و دشمنی میباشد ولی با این فرایافت ها یکی نیست. خیانت را کسی میتواند بکند که دارای پاسخوَری در برابر یک پیمان و زینهار و .. باشد و نه کسی که هیچ پیمانی نبسته و تهی از پاسخوَری است. بر این پایه به خائن میشود گفت کژپیمان و خیانت همان کژپیمانی است خیانت در امانت = کژپیمانی در پیمانسپرده ~Mazdak |
0.8 |