Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Niyāyeš n. نیایش: عبادت prayer Gebet prière  Dehxodâ   0.0
Bādsān z. بادسان: حالت گازی gaseous; gasiform gasförmig gazeux; gazéiforme Ϣiki-En   1.0
Bādsār z. n. بادسار: بانخوت; متکبر arrogant arrogant; hochmütig arrogant; hautain Ϣiki-De _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ   1.0
Dirpāy z. دیرپای: بادوام long-lived langlebig d'une grande longévité Dehxodâ   0.3
Dādosetad n. دادوستد: مبادله trade Handel commerce Dehxodâ   0.0
Barbādih n. بربادی: تضییع wastage Verschwendung; Ausschuss gaspillage Ϣiki-En   1.0
Barfbād n. برفباد: بوران sleet Schneeregen neige fondue     1.0
Gerdbād n. گردباد: طوفان موسمی tornado Tornado tornade Dehxodâ   0.0
Coninbād   چنینباد: انشاالله inshallah inschallah inchallah     0.0
Farāzābād n. فرازاباد: عالم علوی; افلاک heavens Himmel cieux Dehxodâ Dasātir   1.0
Nākeyābād   ناکیاباد: nowhen nirgendwann nulle part dans le temps Mazdak i Bâmdâd همچون ناکجااباد 1.0
Niyudan -> niyâ k. نیودن: عبادت کردن to pray beten prier Ϣiki-En   1.0
Adabgozār z. n. ادبگزار: مبادی آداب tactful; polite taktvoll plein de tact; poli Ϣiki-En Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Bigāneābād   بیگانه‌ااباد: غربت roving; roaming umherstreifend errant; nomade Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En   1.0
Abridan -> abr k. ابریدن: تصعید: دگرستن از ایستار یخسان به ایستار بادسان to be sublimated sublimiert werden être sublimé Ϣiki-En   1.0
Jušidan -> juš k. جوشیدن: تبخیر: دگرستن از ایستار آبسان به ایستار بادسان to boil kochen; sieden bouillir Ϣiki-En   1.0
Nožmidan -> nožm k. نژمیدن: تبخیر: دگرستن از ایستار آبسان به ایستار بادسان to be evaporated verdampft werden être évaporé _Dehxodâ   1.0
Nožmānidan -> nožmān k. نژمانیدن: تبخیر کردن: دگراندن از ایستار آبسان به ایستار بادسان to evaporate verdampfen évaporer _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Yufānidan -> yufān k. یوفانیدن: مبادله کردن; دادوستد کردن to interchange; to trade austauschen d'échanger; au commerce Ϣiki-En Ϣiki-En   1.0
Pargast b. پرگست: باشد که این نشود!, خدا نکند!, مبادا!, دورباد!, let it not happen! heaven forbid! das möge nicht geschehen! Gott bewahre! que cela n'arrive pas! Dieu nous en préserve! ϢDict-Pâ _Dehxodâ    1.0
Ayāz n. ایاز: نسیم سپیده دم; بادیکه از سوی بامداد میوزد breeze; zephyr Brise; Zephyr brise; zéphyr Ϣiki-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Digafzār n. دیگافزار: ادویه; چاشنی; دیگ ابزار. افزار دیگ را گویند یعنی آنچه در دیگ طعام ریزند از نخود و کشمش و بادام و مانند آن spice; condiment Gewürz; Würze épice; condiment Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-En Dehxodâ   1.0
Rigāb n. ریگاب: واحه; واحه عربی نیست، مصری است و نام ویژه آبادی هایی ویژه ی همان شمال آفریکاست. بر این پایه نیاز به بازگردان ندارد. خود واژه ی oasis از همین واژه ی حامی ( مصری) اواحا آمده است. اگر بخواهیم در پارسی برای آن همانندسازی نماییم، میشود " ریگاب" ~Aria oasis Oase oasis Ϣiki-En Ϣiki-Pâ Mazdak i Bâmdâd   1.0
Žow n. ژو: بحر; دریا sea Meer mer Ϣiki-En Ϣiki-De _Dehxodâ ϢDict-Pâ مرد ملاح تیز اندک رو - راند بر باد کشتی اندر ژو. عنصری 1.0
Nufe n. نوفه: اختلال; نویز; پارازیت noise Geräusch; Lärm bruit _Dehxodâ ⚕Heydari Ϣiki-En من واژه نوفه به جای نویز را در کتابهای که در دهه ۶۰ خورشیدی به فارسی برگردانده شده، دیده بودم. (برای نمونه: خطوط، امواج، و آنتنها برگردان: آلن باغداساریان، احمد حاجی فریروز آبادی

~mm
1.0
Zāin z. زایین: میلادی gregorian gregorianisch grégorien Mehrbod i Vâraste در کردی به سال میلادی میگویند زائینی.
سال ۲٠۱۷ زایینی پیشاپیش بر شما فرخنده باد.
~Armin Hopes

یک ی افزوده دارد, زائین خودش میشود میلادی/تولدی.
~Mehrbod
1.0
Budan -> bâš k. بودن: - to be sein être Nyberg Dehxodâ  Dehxodâ بن کنون کارواژهیِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربردهایِ باش در ادبسار:

سعدی:
هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارم
لبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن
++
هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست
داند که چرا بلبل دیوانه همیباشد
---------------------------
وحشی:
به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد
مگو وحشی کجا میباشد و منزل کجا دارد
--------------------------
خواجوی کرمانی
… چه نغمه ست کزین پردهسرا میآید
تاب آن سنبل پـُرتاب کرا میباشد
--------------------------
اوحدی:
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!
از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم
-------------------------
صائب تبریزی:
به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد
گل شکفته درین بوستان نمیباشد
خروش سیل حوادث بلند میگوید
که خواب امن درین خاکدان نمیباشد
به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مکن
که تیر آه به حکم کمان نمیباشد
به یک قرار بود آب، چون گهر گردد
بهار زندهدلان را خزان نمیباشد
کناره کردن از افتادگان مروت نیست
کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد
مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود
گلی که در نظر باغبان نمیباشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد


—————————
باش ≠ باد
bāš ≠ bāwd

باد همان چهرهیِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود)


~مهربد
0.0
Dirine z. دیرینه: قدیمی old alt vieux Dehxodâ گر از دیر دیرینه آیی فرود
ز نیکی دهش باد بر تو درود

~فردوسی
0.0
Bararz n. برارز: ارزش استفاده use value Gebrauchswert valeur d'usage Mazdak i Bâmdâd در این آمایش ها، بر نشانگر میوه و بهره و سود و آنچه است که میخوریم و می گساریم (use) ، و باز نشانگر چرخه و چندبارگی (تعویض و مبادله و تبدیل)

~Mazdak
1.0
Bāzarz n. بازارز: ارزش مبادله exchange value Tauschwert la valeur d'échange Mazdak i Bâmdâd در این آمایش ها، بر نشانگر میوه و بهره و سود و آنچه است که میخوریم و می گساریم (use) ، و باز نشانگر چرخه و چندبارگی (تعویض و مبادله و تبدیل)

~Mazdak
1.0
Behruzgār n. بهروزگار: سعادتمند blissful glückselig bienheureux Dehxodâ همیشه بزی شاد و به روزگار
همیشه خرد بادت آموزگار.

فردوسی
1.0
Xorsand   خرسند: قانع و راضی satisfied; zufrieden, begnügt satisfait,   خرسند= قانع و راضی satisfied/zufrieden-begnügt
خشنود = راضی و خوشحال = contended-pleased/zufrieden-erfreut
-----
در خشنود٬ خوشحالی از رضایت است و در خرسند٬ رضایت از قناعت .
این خرسندی٬ همان «قناعت»٬ پیوندی به اقناع منطقی و پذیرفتن فرنود ها و ... ندارد و تنها خودداری از بیشخواهی و پذیرفتن آنچه داریم است.
توانگر شد آنکس که خرسند گشت
از او آز و تیمار در بند گشت .
فردوسی .
-------
خشنودی ولی رضایت و خوشحال بودن بخود یا از کردار دیگری و همانند آن است
مانند رضایت خدا از بندگان و پیوندی با بسنده جویی و پذیرفتن سرنوشت و ... ندارد.
جهان آفرین از تو خشنود باد
دل بدسگالت پر از دود باد.
فردوسی .
هراینه اندک گاهی خشنود به چم خرسند ( بیشناخواهی) بکار رفته ولی چم سومینه اش میباشد.

~Mazdak
0.0
Xowšnud   خوشنود: راضی و خوشحال content; pleased zufrieden; erfreut content; satisfait   خرسند= قانع و راضی satisfied/zufrieden-begnügt
خشنود = راضی و خوشحال = contended-pleased/zufrieden-erfreut
-----
در خشنود٬ خوشحالی از رضایت است و در خرسند٬ رضایت از قناعت .
این خرسندی٬ همان «قناعت»٬ پیوندی به اقناع منطقی و پذیرفتن فرنود ها و ... ندارد و تنها خودداری از بیشخواهی و پذیرفتن آنچه داریم است.
توانگر شد آنکس که خرسند گشت
از او آز و تیمار در بند گشت .
فردوسی .
-------
خشنودی ولی رضایت و خوشحال بودن بخود یا از کردار دیگری و همانند آن است
مانند رضایت خدا از بندگان و پیوندی با بسنده جویی و پذیرفتن سرنوشت و ... ندارد.
جهان آفرین از تو خشنود باد
دل بدسگالت پر از دود باد.
فردوسی .
هراینه اندک گاهی خشنود به چم خرسند ( بیشناخواهی) بکار رفته ولی چم سومینه اش میباشد.

~Mazdak
0.0
Sadkis n. سدکیس: قوس قزح; رنگین کمان rainbow Regenbogen arc en ciel Ϣiki-De _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En میغ ماننده ٔ پنبه ست ورا باد نداف — همت سدکیس درونه که بدو پنبه زنند. بوالمؤید بلخی 1.0
Gozārand n. گزارند: محمول predicate Prädikat prédicat Mazdak i Bâmdâd گزارند: کمی مانند تصمیم گیرنده و کمی همانند گزاره
(که یا درست است یا نادرست)
~Mazdak

اگر به چمهای گوناگون Prädikat، چه در ارزشگزاری باده، چه گزارش در باره نهاد گزاره (در دستور زبان) هم بنگریم، گزارند همتای درخوری به نگر میرسد.
http://www.duden.de/rechtschreibung/Praedikat#Bedeutung4
~mm
1.0
Delkešid n. دلکشید: حوصله; دل و دماغ mood Bock; Lust humeur Ϣiki-De Ϣiki-De Mehrbod i Vâraste _Dehxodâ Ϣiki-En من بی می ناب زیستن نتوانم — بی باده کشید بارتن نتوانم | من بنده آن دمم که ساقی گوید — یک جام دگر بگیر و من نتوانم. خیام 1.0
Delkešidan -> delkeš k. دلکشیدن: حوصله داشتن; دل و دماغ کاری را داشتن to be in the mood Bock haben; Lust haben avoir envie; être d'humeur Mehrbod i Vâraste _Dehxodâ من بی می ناب زیستن نتوانم — بی باده کشید بارتن نتوانم | من بنده آن دمم که ساقی گوید — یک جام دگر بگیر و من نتوانم. خیام 1.0