Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Bārgar n. بارگر: شارژر charger Ladegerät chargeur Mazdak i Bâmdâd شارژ= بار (نامواژه)
شارژ= بار کردن(کارواژه)
کار شارژ/کار شارژر= بارگری
-er = ـگر

~Mazdak
1.0
Cārguš n. چارگوش: مربع square Quadrat carré  Farhangestān   0.0
Kārgir   کارگیر: مفعول object Objekt; einwenden objet; objecter Ϣiki-En   1.0
Āzārgar n. آزارگر: مزاحم annoying; irritating lästig; reizend agaçant; irritant Ϣiki-En Ϣiki-En   1.0
Kārgruh n. کارگروه: ورک‌گروپ

کارگروه: کمیته
workgroup

comitee
Arbeitsgruppe

komitee
groupe de travail

comité


  1.0
Kārgozār n. کارگزار: دلال broker Makler courtier  Ϣiki-Pâ   0.6
Šomārgāh n. شمارگاه: حساب بانکی account Konto compte  Ϣiki-En Ϣiki-De Mazdak i Bâmdâd   1.0
Šomāregān z. شمارگان: تعداد، تیراژ، شمار، میزان شمارش شده circulation Kreislauf; Umlauf circulation Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-Pâ   1.0
Hamvārgar n. هموارگر: مکمل (هندسه) گوشه‌هایِ هموارگر یا زاویه‌هایِ مکمل supplementary Supplement- supplémentaire ϢDict-Pâ Ϣiki-En   1.0
Sāzvāre   سازواره: ارگانیسم organism Organismus organisme   جاندار زنده; هر ساز و کاری که همانند یک جاندار زنده با برهمکنش همدیگر و دوسویه کار میکند. ~مهربد 1.0
Cārgānig z. n. چارگانیگ: رباعی quatrain Vierzeiler quatrain Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Koštārgāh n. کشتارگاه: مسلخ slaughterhouse Schlachthof abattoir   0.0
Došvārgozar   دشوارگذر: صعب العبور impassable unpassierbar infranchissable   افغانان به صعب العبور میگویند «دشوارگذر».

~Mehrbod
1.0
Xowšbāregih n. خوشبارگی: عیاشی orgy; revelry Orgie; Schwelgerei orgie; festivités   Saeed Jalali 1.0
Cārgušidan -> cārguš k. چارگوشیدن: جذر گرفتن to square quadrieren carrer Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste   1.0
Cārgušsanj n. چارگوشسنج: متر مربع square meter Quadratmeter mètre carré Mehrbod i Vâraste   1.0
Kārgomāšte z. n. کارگماشته: کمیسار commissar ; commissionar kommissar commissaire _Dehxodâ   1.0
Kārgomāštan -> kārgomār k. کارگماشتن: استخدام کردن to hire heuern embaucher; louer Ϣiki-En   1.0
Āšinvāregih n. آشینوارگی: بیضی مانندی ellipsoidal ellipsoidisch ellipsoïdal     1.0
Alkolbāregih n. الکلبارگی: اعتیاد به الکل alcoholism Alkoholismus alcoolisme Mazdak i Bâmdâd Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for ‎کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی‎.
میخواره و ... خب به کسانی میگن که در مهاد٬ می مینوشند ولی ناگزیر الکلی نیستند.
الکلی= alcoholic
الکلبارگی = alcoholism
الکل واژه ی تازی است ولی جهانی است٬ چیزی مانند الومینیوم٬ پروتون٬ ... نیازی به همتایابی نیست.
~Mazdak
1.0
Kārgomāštār z. n. کارگماشتار: کـُمیسیون commission Kommission commission _Dehxodâ   1.0
Mahārgosixte n. مهارگسیخته: غیر قابل کنترل; غیر قابل اداره ungovernable: incontrollable Unregierbar: unkontrollierbar ingouvernable: incontrôlable   0.1
Xeradāškāregān n. خرداشکارگان: (چیزهای) بدیهی علی، بدیهیات عقلی ≈self-explanatories ≈Selbstverständlichkeiten ≈évidences     1.0
Abarsāzvāre n. ابرسازواره: ابرارگانیسم superorganism Superorganismus superorganisme Ϣiki-En   1.0
Hambudyār n. همبودیار: کارگر اجتماعی social worker Sozialarbeiter travailleur social Jamshid Amanee   1.0
Owjkāmidan -> owjkām k. اوجکامیدن: به ارگاسم رسیدن to be orgasmed [out] zum Orgasmus kommen avoir un orgasme Ϣiki-En   1.0
Abarkāmidan -> abarkām k. ابرکامیدن: به ارگاسم رسیدن to be orgasmed [out] zum Orgasmus kommen avoir un orgasme Ϣiki-En   1.0
Kārmand z. n. کارمند: استخدام شده ; مستخدم دولت: کارگر رده بالا employee Angestellte employé   1.0
Ruzmozd n. روزمزد: کارگری که برای هر کار روزانه دستمزد میگیرد, بی آنکه چشمداشت کار بیشتر در آینده را داشته باشد. day labor; day worker Tagelöhner journalier  Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Bararz n. برارز: ارزش استفاده use value Gebrauchswert valeur d'usage Mazdak i Bâmdâd در این آمایش ها، بر نشانگر میوه و بهره و سود و آنچه است که میخوریم و می گساریم (use) ، و باز نشانگر چرخه و چندبارگی (تعویض و مبادله و تبدیل)

~Mazdak
1.0
Bāzarz n. بازارز: ارزش مبادله exchange value Tauschwert la valeur d'échange Mazdak i Bâmdâd در این آمایش ها، بر نشانگر میوه و بهره و سود و آنچه است که میخوریم و می گساریم (use) ، و باز نشانگر چرخه و چندبارگی (تعویض و مبادله و تبدیل)

~Mazdak
1.0
Halapand n. هلپند: لُمپن; لمپن lumpen Lumpen; lumpen- lumpen Dehxodâ چو او ماه شکافید، شما ابر چرایید؟ 9 چو او چُست و ظریف است، شما چون هلپندید؟ (مولوی۲: ۳۶۷).


--
من به گمانم منبل بر وزن تنبل را مولانا بکار برده بدک نیست ولی هلپند را هم مولانا دارد برای بیکاره و معنای نزدیکی دارد.
~Amin Keykha

لومـپِــن در واژه به چم یک تکه پارچه کهنه و کثیف و ژنده است، به قاب دستمال هم گفته میشود.
مارکس با آوردن این واژه در کنار پرولتاریا بر آن بار ویژه ای نهاده که ویکیپدیا به گستردگی در باره آن نوشته.
~MM

ومپِنپرولتاریا, زبانزد مارکس و انگلس برای طبقه ای از همبود است (پرولتاریای ژنده) که برخلاف بورژوازی و پرولتاریا در تولید نقشی ندارد و در حاشیه اجتماع از راههای مشکوک مانند گدایی و واسطهگری و کلاهبرداری امرار معاش میکند. ولی در نگاهی دیگر طبقه ای از همبود که با پیشرفت و دگرگونی های بنیادین همبودین علاقه ای ندارد وبیشتر با هم سفرگی و وابستگی به طبقه های تولیدگر، شاغل و کارگر و پولدار می زید.

~Sony Hamedanchi
1.0
Darparast n. درپرست: خدمتکار servitor; servant Diener serviteur; serviteur بزرگان همه زیردست منند
به بیچارگی درپرست منند.
~فردوسی
1.0
Jargezabān n. جرگه‌زبان: زبان ویژه‌یِ یک گروه و جرگه jargon Jargon jargon Dehxodâ Sony Hamedanchi جرگه = جمعی از مردم؛ پس شاید جرگه سار یا جرگه زبان شاید برای جارگن خورند باشد.

~sony
1.0
Tārvand n. تاروند: لینک; اتصال اینترنتی link; weblink Link; Hyperlink lien; lien web Mehrbod i Vâraste تاروند همچون پیوند, ولی از جنس تار. در کنار این واژه داریم:
تارخوان = browser
تارگردان = webmaster, administrator
تارنما = website
...
~ مهربد
1.0
Dožāgāh z. n. دژاگاه: بی خبر; صاحب علم باطل disinformed; misled Disinformiert; Irregeführt désinformé; trompé در این کارگه مرد هشیار جوی
نه دنگ و دژاگاه و بسیارگوی

~خسروانی
1.0
Dādxwāste z. n. دادخواسته: متهم accused angeklagt accusé Ϣiki-En Ϣiki-De چون ما دادخواه ( ایستار کاروَر) و دادخواست را داریم، پیامد فرنودینش این است که به متهم هم بگوییم دادخواسته ( ایستار کارگیر)
ایستار کاروَر = حالت فاعلی
ایستار کارگیر = حالت مفعولی
پیامد فرنودین = logical consequence ( نتیجه ی منطقی) ~Mazdak
1.0
Forugaštan -> forugard k. فروگشتن: غرق شدن

فروگشتن:
to go under

to explore; to travel throughly
untergehen

erkunden; bereisen
sombrer; couler

explorer; parcourir


یکی از چم های پیشوند فرو، همان سراسر و تا به پایان (کلّ و تمامی) است . مانند فروگرفتن (مصادره-اشغال)= گرفتن همه جا/ همه چیز
فروگشتن : اگر گشتن را همان سیر و سیاحت بگیریم، میشود سراسر چیزی را گشتن و گردیدن .
اگر گشتن را برابر شدن بگیریم، این فرو به چم پایین است و میشود غرق شدن یا پنهان شدن و ....
اینهایی که در آنها فرو برابر سراسر و تا به پایان است، نیاز به کارگیر دارند:
چنگیز چین را فروگرفت
او خراسان را فروگشت و مردم نیشابور را فروکُشت.
فرستاده، نامه ی را بر پادشاه فروخواند
...
آنجایی که گشتن برابر شدن است کارگیر نیاز نیست:
کیخسرو در میان برف البرزکوه فروگشت ( غیب شد/غرق شد)

~Mazdak
1.0
Espanidan -> espan k. اسپنیدن: تقدیس کردن to hollow heiligen creux Mazdak i Bâmdâd Bartholomae اسپنیده geheiligt= hallowed در پارسی امروزی، نام/زاب کارگیر ( مفعولی) است، در گذشته، اسپنته ( اسپنتا Fem.)-> سپند.
از ریشه ی اسپن( اسپنه)

~Mazdak
1.0
Ravaxtar n. رواختر: سیاره planet Planet planète Mazdak i Bâmdâd ما میتوانیم از فرهنگ باستان سود بجوییم که در آن به سیارات هم اختر میگفتند و تنها جداسانی شان با ستارگان این بود که ستارگان یکجامان (کواکب ثوابت) بودند و اینها روان.
پس میشه برای نمونه با آمایشی از اختر و روان بودن٬ گفت:
سیاره ( planet) = رَوَخـْتـَر [ ravaxtar]

~Mazdak
1.0
Šabtarāz n. شبتراز: اعتدال equinox Tagundnachtgleiche équinoxe Mazdak i Bâmdâd Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for ‎کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی‎.
شبتراز
Nox= شب
تراز≈اعتدال
شبتراز= equinox
اعتدال یا هموگان بسیار همادین است و برای هر چیزی میشود بکار برد ولی سود جستن از واژه ی شب/روز٬ واژه را ویژه میسازد.
شبتراز بهار
شبتراز خزان

~Mazdak
1.0
Porāvand n. پراوند: - complex Komplex complexe Mazdak i Bâmdâd از دیدگاه دستوری واژه ی «پیچیده» جایگاه کارگیر( مفعولی) را دارد و از بن گذشته درست شده و میشود همتای دستوری
complicated
دانست.
از دید چمیک هم پیچیده را میتوان برابر دشوار (از دید گرهمندی) شمرد که چم مهادین
complicated
میباشد.
ولی
comlex
تنها به پیچیدگی از دید شمار بالای بخشهای سازنده یک سامانه گفته میشود و به بایستگی دشواری را نمیرساند و در پارسی میشود به آن گفت:
پُراوند
این یک سامانه ی پراوند است
این یک پرسمان پیچیده است

~Mazdak
1.0
Vandnegār n. وندنگار: گراف graph Graph graphe; graphique Mazdak i Bâmdâd وند همان بند و از بستن میاید و اندام یا پیوند ارگانیک را میرساند. برای نمونه در نام تیره های ایرانی، مانند کارن-وند، ( مانند مازیار کارن-وند) یا هم اکنون در نام خاندان های لر و کرد و .. مانند پولادوند و اینها دیده میشود. در واژه های پسوند و پیشوند همان عضو هایی از واژه را میرساند که در پس یا پیش میایند. در نگره گردایه ها ( مجموعه ها) هم فرایافتی بنام عضو یا همان وند/هموند را داریم و از آنجایی که گراف از پیوند میان هموند های یک گردایه سخن میگوید، میتوان آنرا نگاره ی ویژه ای که گویای وابستگی این وندهاست دانست و کوتاه سخن، بدان وندنگاره گفت.

~Mazdak
1.0
Barafruxtegih n. برافروختگی: عصبانیت rage Rage rage Mazdak i Bâmdâd Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for ‎کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی‎.
ما واژه ی برافروختگی را بایست برای عصبانیت بکار ببریم و خشم را برای غضب.
عصبانیت دارای نشانه های بیرونی مانند براشفتگی و/یا بانگ زدن و/یا درشت گویی و اینهاست.=rage/fury(E)-≈Wut(G)
خشم ولی میتواند درونی و خاموش باشد و دیرتر برای کسی که خشمیده ) مغضوب) است٬ پیامدهای ناخوشایند را از سوی خشمنده ببار آورد= wrath/anger(E)-Zorn(G)

~Mazdak
1.0