Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Delzanande z. n. دلزننده: ملالآور boring langweilig ennuyeuse     1.0
Šurangiz n. شورانگیز: هیجان آور

شورانگیز: فتنه‌انگیز
exciting; sensational

seditious; exciter
aufregend; sensationell

aufrührerisch; Erreger
passionnant; sensationnel

séditieux; excitateur


  1.0
Yuridan -> yur k. یوریدن: هجوم آوردن to assault; to raid Überfall; Angriff assaut; raid Mehrbod i Vâraste یورش وامواژهای خوشخیم از ترکی میباشد و میتوان ازان کارواژهیِ "یوریدن" را برساخته داشت. ~مهربد 1.0
Yādestan -> yādin k. یادستن: به یاد آوردن to remember sich erinnern an se souvenir     1.0
Gukānidan -> gukān k. گوکانیدن: به جزئیات آوردن to detail detaillieren détailler   1.0
Vāžgar n. واژگر: انقلابی; انقلاب‌آور revolutionary Revolutionäre révolutionnaire     1.0
Kinetuzih n. کینه‌توزی: انتقام را بجای آوردن revenge; to redeem an avenge Rache; rächen vengeance; venger _Dehxodâ   1.0
Ānidan -> ān k. آنیدن: آوردن; رهبری کردن to bring; to lead bringen; führen apporter; mener     1.0
Anbuhidan -> anbuh k. انبوهیدن: جمع کردن; انبوه آوردن to aggregate aggregieren agréger     1.0
Puxtan -> puz k. پوختن: معذرت خواستن; عذر آوردن to apologize entschuldigen s'excuser   1.0
Barāvardan -> barāvar k. براوردن: بالا آوردن; بربردن

براوردن: برطرف کردن

براوردن: تخمین زدن
to raise; to bring up

to fullfill

to estimate
erheben; aufziehen

erfüllen

schätzen
élever; soulever

accomplir; remplir

estimer
_Dehxodâ



  1.0
Puzidan -> puz k. پوزیدن: معذرت خواستن; عذر آوردن to apologize entschuldigen s'excuser   0.1
Farāvardan -> farāvar k. فراوردن: تولید کردن; حاصل آوردن to produce produzieren; herstellen produire   1.0
Tuxtan -> tuz k. توختن: بازخریدن; رهایی دادن

توختن: ترمیم کردن

توختن: بجای آوردن, ادا کردن
to redeem

to repair; to recover

to execute
erstatten

wiederherstellen

durchführen
racheter; rembourser

réparer; rétablir

exécuter
ϢDict-Pâ 

 ϢDict-Pâ

 ϢDict-Pâ
  1.0
Zādāvardan -> zādāvar k. زاداوردن: بچه دار شدن; زادمان آوردن to bear offspring Nachkommen zeugen enfanter     1.0
Abarresidan -> abarres k. ابررسیدن: بدست آوردن; ناٸل شدن to attain erreichen; erlangen atteindre   1.0
Barxegidan -> barxeg k. برخگیدن: برخه کردن; بریخت کسر در آوردن to fractionate fraktionieren fractionner Ϣiki-Pâ _Dehxodâ   1.0
Didāvardan -> didāvar k. دیداوردن: به دید آوردن; تصور کردن to visualize visualisieren visualiser     1.0
Farnāyeš n. فرنایش: استدلال آوری; دلیل آوردن argumentation; reasoning Argumentation argumentation; raisonnement Dasātir   1.0
Hastānidan -> hastān k. هستانیدن: به هستی آوردن; پدید آوردن to bring into being; to create ins Dasein bringen; erschaffen faire exister; créer     1.0
Congidan -> cong k. چنگیدن: بازی در آوردن از روی تقلید

چنگیدن: سخن گفتن
to farce; to emulate

to speak
Farce; nachahmen

sprechen
farce; émuler

parler


خمش بودن نکو فضیلست لیکن
نه چندانی که گویندت که گنگی
همان بهتر که در بزم افاضل
زدانشهای خود چیزی بچنگی
که تا معلوم گردد عاقلان را
که تو شاخ گلی یا چوب شنگی .

~خواجه نصیرطوسی
1.0
Darnemunestan -> darnemun k. درنمونستن: بازنمایی یک چیز (انتزاعی) براه نمونه‌آوری to instantiate instanziieren instancier Mehrbod i Vâraste   1.0
Šurand n. شورند: هیجان آور، فیلم یا داستان مهیج thriller Thriller; Schauergeschichte thriller Mazdak i Bâmdâd   1.0
Yāxtan -> yāz k. یاختن: [ دَ ] (مص ) اراده کردن و قصد نمودن . (از برهان قاطع). آهنگ کردن . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). گراییدن . متمایل شدن . مایل شدن . ナیل کردن . قصد چیزی کردن و روی آوردن یا نزدیک شدن یا کشیده شدن به سوی چیزی

یاختن: عودت کردن; پس رفتن
to intend

to regress
beabsichtigen

zurückgehen; regressieren
entendre

régresser


  1.0
Āfuridan -> āfur k. آفوریدن: خلق کردن; پدید آوردن چیزی از هیچ; چهره‌یِ درست آفریدن to create schaffen créer   1.0
Dastāviz   دستاویز: مستمسک; آنچه همراه آورند و وسیله‌یِ داو (ادعای) خود سازند. pretext; excuse Vorwand; Ausrede prétexte; excuse Ϣiki-Pâ   1.0
Borunyāftan -> borunyāb k. برونیافتن: برآوردنِ بلنجِ یک برآیه بیرون از گستره‌یِ بلنج‌هایِ شناخته شده to extrapolate extrapolieren extrapoler ⚕Heydari   1.0
Besāmān z. b. n. بسامان: منظم organized; ordered geordnet organisé; ordonné ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند.
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستاورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich
~بامداد خوشقدمی
1.0
Sāmānmand z. n. سامانمند: منظم; دارای ساختار بسامان orderly ordentlich ordonné   ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند.
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستاورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich

~بامداد خوشقدمی
1.0
Budobāš n. بودباش: اقامت stay Aufenthalt séjour   "بودوباش"
در گویش افغانستانی و تاجیکستانی بجای واژه تازی "اقامت"، واژه زیبا و پارسی "بودوباش" بکار برده میشود. بودوباش، ترکیب بن گذشته و بن اکنون کارواژه "بودن" است.
بود + و + باش
این واژه به گوش ما ایرانیان نا آشناست و زمان میبرد تا به آن خو گرفت.
گفتنی است که ترکیب بن گذشته + بن اکنون، در زبان پارسی کاربرد گسترده ای دارد. من برایتان چندین نمونه در زیر میآورم:
گفت و گو (گفتگو)
جست و جو (جستجو)
شست و شو (شستشو)
تاخت و تاز
ساخت و ساز
سوخت و سوز
دوخت و دوز
پخت و پز
رُفت و روب

~Amir Ghorban Zadeh
1.0
Dādyār z. n. دادیار: وکیل lawyer Rechtsanwalt avocat "مهربد گرامی، دادیار زیباتر از دادپرداز نیست؟" ~Masoumeh Hanifzadeh
دادیار یافت خوبی است; پیشترها, چنانکه دهخدا آورده, به دادستان میگفتهاند دادیار, ولی امروز نه, پس شاید بتوان به آن چم وکیل شخصی بجای وکیل عمومی بخشید. ~مهربد
1.0
Delmāye n. دلمایه: روحیه spirit; morale Laune; Stimmung moral; esprit Mazdak i Bâmdâd این روحیه در انگلیسی همان moral است، مانند روحیه ی جنگی ، روحیه شان را باخته اند . این روحیه ، چیزی نزدیک انگیزه و دل داشتن برای انجام کاری ( کاری سخت ) میباشد. برای همین واژه ی دلمایه بدید من گویاست و مایه ای را میرساند که کسی در راستای دلاوری و انگیزهآوری داراست.
نمونه ی کاربردی:
"آن جنگجویان با همه ی آسیب هایی که خورده اند، هنوز دلمایه ی بزرگی برای پایداری دارند ~Mazdak
1.0
Sāmānmandih n. سامانمندی: نظم order Auftrag commande   ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند.
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستاورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich

~بامداد خوشقدمی
1.0
Barafruxtegih n. برافروختگی: عصبانیت rage Rage rage Mazdak i Bâmdâd Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for ‎کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی‎.
ما واژه ی برافروختگی را بایست برای عصبانیت بکار ببریم و خشم را برای غضب.
عصبانیت دارای نشانه های بیرونی مانند براشفتگی و/یا بانگ زدن و/یا درشت گویی و اینهاست.=rage/fury(E)-≈Wut(G)
خشم ولی میتواند درونی و خاموش باشد و دیرتر برای کسی که خشمیده ) مغضوب) است٬ پیامدهای ناخوشایند را از سوی خشمنده ببار آورد= wrath/anger(E)-Zorn(G)

~Mazdak
1.0
Tavānxwāh z. n. توانخواه: معلول disabled; invalid Behindert handicapé; invalide Mazdak i Bâmdâd دادخواه کسی است که جویای داد است چون آنرا ندارد!
وامخواه هم پول ندارد یاکم دارد
توانخواه هم توان ندارد یاکم دارد و آنرا میجوید
به همین سادکی، از آوردن کم و کاست و بی خودداری کرده ایم و به این آدمها ارج هومنی (انسانی) نهاده ایم ~Mazdak
1.0
Gozārešik z. n. گزارشیک: مستند documentary Dokumentarfilm documentaire Mehrbod i Vâraste Mazdak i Bâmdâd فردید از فیلم مستند یا دکمانتری این نیست که آنجا سندی نشان میشود، فردید این است که این یک فیلم بازیگری شده و داستان ناراستین نیست بساکه فیلمبرداری از چیزهای راستین شده ( و در آن میان شاید برگه ها و فرتور های تاریخی). ازینرو زاب گزارشین برای چنین فیلمی بسنده است. اگر مستند جای دیگر بکار برود، خب آنگاه باید فرایافت برگهمندی ( سندیت) را در ان آورد. برای نمونه حرف مستند = سخن برگهمند
~Mazdak

درست است, ولی من گزارشیک میافزایم که اینجور زابسازی بیشتر پشتوانه دارد, برای نمونه پیشتر داشتهایم «دانشیک», پس اینجا «گزارشیک».
~مهربد
1.0
Nurandidan -> nurand k. نورندیدن: ارائه دادن; دراوردن to render wiedergeben; machen zu rendre ~Dasātir  واژهی دساتیری نورند شاید با render همشیرازه باشد.

اگر اینگونه باشد نورندن را میتوانیم برای to render بکار ببریم.

~Sony Hamedanchi

نورند را دهخدا برای «ترجمه / تفسیر»آورده, ولی برای ایندو «ترزبان» و «سفرنگ» و «زندیدن» را داریم, نورند برای render گیرا میشود.

~Mehrbod
1.0
Behāvard n. بهاورد: مزایا benefit Vorteil avantage Mazdak i Bâmdâd بهاورد
به= bene (beh=خوب)
آوردن بجای کردن ( کردن=fit)
وی اکنون دارد بهاورد بیکاری میگیرد

~Mazdak
1.0
Halapand n. هلپند: لُمپن; لمپن lumpen Lumpen; lumpen- lumpen Dehxodâ چو او ماه شکافید، شما ابر چرایید؟ 9 چو او چُست و ظریف است، شما چون هلپندید؟ (مولوی۲: ۳۶۷).


--
من به گمانم منبل بر وزن تنبل را مولانا بکار برده بدک نیست ولی هلپند را هم مولانا دارد برای بیکاره و معنای نزدیکی دارد.
~Amin Keykha

لومـپِــن در واژه به چم یک تکه پارچه کهنه و کثیف و ژنده است، به قاب دستمال هم گفته میشود.
مارکس با آوردن این واژه در کنار پرولتاریا بر آن بار ویژه ای نهاده که ویکیپدیا به گستردگی در باره آن نوشته.
~MM

ومپِنپرولتاریا, زبانزد مارکس و انگلس برای طبقه ای از همبود است (پرولتاریای ژنده) که برخلاف بورژوازی و پرولتاریا در تولید نقشی ندارد و در حاشیه اجتماع از راههای مشکوک مانند گدایی و واسطهگری و کلاهبرداری امرار معاش میکند. ولی در نگاهی دیگر طبقه ای از همبود که با پیشرفت و دگرگونی های بنیادین همبودین علاقه ای ندارد وبیشتر با هم سفرگی و وابستگی به طبقه های تولیدگر، شاغل و کارگر و پولدار می زید.

~Sony Hamedanchi
1.0
Farāvāžik z. فراواژیک: مجازی figurative übertragen; figürlich figuré; métaphorique Mazdak i Bâmdâd چمی از یک واژه که فرای چم بُنواژه آن است، همان چم figurative آن است. برای نمونه میگوییم: او نان آور خانواده است ، در اینجا آن کس، همواره و براستی با خود نان نمیاورد، بساکه فردید همان است که او نیاز های خانواده را فراهم میسازد. پس در اینجا این واژه یک چم واژیک دارد و یک چم فراواژیک. 1.0
Āzingorizih n. آذینگریزی: مینیمالیسم (هنر) minimalism (art) Minimalismus (Kunst) minimalisme (art) Nader Tabasian مینیمالیسم در برابر هنر پراذین باروک شکل گرفت و از آرایش و پراذین کردن گریزان بود. در برابر پراذینی معماری صفویه، معماری مسجد جامع نایین آذین گربز است. نقاشی باروک بسیار پرطمطراق است ولی خوان میرو در کارهایش به آذین گریزی رو آورد.

کمینه گرا هم درست نیست، چون در مینیمالیسم اندازه ها کم نیستند. یک موسیقی مینیمال می تواند ۱۰ دقیقه به درازا بکشد، بیشتر از یک قطعه ی موسیقی کلاسیک یا باروک ولی بازیوختن در آن بسیار است. بازیوختن چند گزاره. پس هنر مینیمال از آذین کردن و آراستن و زیورکردن می پرهیزد.

~Nader Tabasian
1.0
Dampadid   دمپدید: فی البداهه impromptu improvisiert; Impromptu impromptu Mazdak i Bâmdâd میدانیم که پدید آوردن خود تا اندازه ای دارای چم آفرینش ناگهانی نیز میباشد. پس میتوان از واژه ی پدید سود جست. نمونه برای اندیشهانگیزی:
دَمپدید
او میتواند دَمپدید چامه بسراید .

~Mazdak
1.0
Zādserešt n. زادسرشت: سرشت بنیادین/زادین basic instinct Urtrieb instinct fondamental Masoumeh Hanifehzadeh سرشت خودش یک چیز زادی است و افزون زاد بدان به ما یاری چندانی نمیکند.
در آلمانی هم درست میگویند زاد+ رانه ( Naturtrieb )
درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
سرنجام گوهر بکار آورد
همان میوه ی تلخ بار آورد ( برنامه ریزی ژنتیک )
خود رانه هم فزون بر این، در فیزیک هم بجای قوه ی محرکه ( برای نمونه در فنر) میتواند بکار رود.
پس:
رانه = Trieb/ driving force
پیشرانه = Anrieb/ urge
سرشت = Natur/nature طبیعت (ژنتیک)
نیش عقرب نه از ره کین است
اقتضای طبیعتش این است (رفتار ژنتیک)
---
و برای اینکه میان دو اردوگاه و دو آموزه ی روانشناسیک درگیری نشود:
رانه ی طبیعی = زادرانه = Naturtrieb/Instinct = غریزه ١
سرشت بنیادین (جانوران- برنامه ریزی ژنتیک) = زادسرشت = Urtrieb/ basic Instinct = غریزه ٢
~Mazdak
1.0
Tarāvordan -> tarāvor k. تراوردن: انتقال دادن to transfer übertragen transférer Mazdak i Bâmdâd fere به چم آوردن هم هست (carry، bring )
آوَردن هم نمیگوییم ، میگوییم آوُردن، چرا که با ترا+ وُردن (=بـُـردن) هم از آن به ویر برسد.
1.0
Rahāvard n. رهاورد: سوغات souvenir Souvenir souvenir   0.5
Nowāvarih n. نواوری: ابتکار; ابداع innovation Innovation innovation   0.0
Pišāvardan -> pišāvar k. پیشاوردن: عرضه کردن to offer anbieten offrir   1.0