Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Badâmad n. بدآمد: سانحه; سوء حادثه accident Unfall accident Dehxodâ   1.0
Barâmad   برآمد: قضا hap; outcome Ergebnis résultat Dehxodâ   1.0
Darâmad n. درآمد: دخل income Einkommen le revenu Dehxodâ   0.0
Peyâmad   پیآمد: عارضه; حادثه consequence Folge conséquence Dehxodâ   0.0
Tarâmadan -> tarây k. ترآمدن: خجل شدن; خجالت کشیدن to be embarrassed beschämt werden être embarassé   خیس شدن و خُی (عرق) ریختن بهنگام دستپاچگی و شرم ~مهربد 1.0
Nikâmad n. نیکآمد: اقبال; مساعدت بخت (پادواژه‌یِ ادبار {بدآمد}) serendipity; fortune Glücksfall - Dehxodâ   1.0
Pišâmad n. پیشآمد: تصادف (وقعه) incident Zufall; Vorfall - Dehxodâ   0.0
Bâzâmadan -> bâzây k. بازآمدن: تکرار شدن to be repeated wiederholt werden répéter Dehxodâ   1.0
Râyâmadan -> râyây k. رآیآمدن: اراده کردن . مصمم شدن بر کاری . نظر پیدا کردن به امری. بر سر آن شدن. اعتقاد یافتن. تصمیم به کاری گرفتن. اراده ٔ کاری کردن to be determined bestimmt werd -   وزآن پس همان کن که رآی آمدت
روان و خرد رهنمای آمدت ~فردوسی
1.0
Niyâzâmad n. نیازآمد: pflight Notlage -     1.0
Hampišâmad n. همپیشآمد: اتفاقی coincidence Zufall coïncidence     1.0
Pišdarâmad n. پیشدرآمد: مقدمه prelude Auftakt prélude     0.3
Kârâmadâne b. کارآمدانه: effectively effektiv efficacement Dehxodâ   1.0
Vâjoftidan -> vâjoft k. واجفتیدن: از جفت در آمدن to decopule - -     1.0
Badandiše n. بداندیشه: فکر بد و ناکارآمد bad thinking schlechtes Denken mauvaise pensée Mehrbod i Vâraste   1.0
  کا: کِی; زمانیکه: کا به خانه آمدم، نبودی when wenn - ~MacKenzie   1.0
Tarâdisidan -> tarâdis k. ترادیسیدن: از دیسی به دیس دیگر درآمدن to transform verwandeln transformer ϢDict-Pâ Ϣiki-En   1.0
Degardisidan -> degardis k. دگردیسیدن: از پیکری به پیکر دیگر درآمدن to metamorphose metamorphosieren: verwandeln se métamorphoser Ϣiki-En   1.0
Capiridan -> capir k. چپیریدن: اجتماع و ازدحام کردن; گرد آمدن to congregate versammeln - Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Pâraft n. پارفت: تردد (رفت و آمد خانوادگی) - - - _Dehxodâ   1.0
Bârâgâh n. بارآگاه: پاسخگویانه; آگاه به پیآمد‌هایِ کار responsible-minded Verantwortungsbewusst -     1.0
Rigâb n. ریگاب: واحه; واحه عربی نیست، مصری است و نام ویژه آبادی هایی ویژه ی همان شمال آفریکاست. بر این پایه نیاز به بازگردان ندارد. خود واژه ی oasis از همین واژه ی حامی ( مصری) اوآحا آمده است. اگر بخواهیم در پارسی برای آن همانندسازی نماییم، میشود " ریگاب" ~Aria oasis - - Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En Ϣiki-Pâ   1.0
Farâbarnehâdegi n. فرابرنهادگی: پدید آمدن زابهای نو از اندرکنش لایه‌هایِ زیرین supervenience - - Ϣiki-En   1.0
Fâmtan n. فامتن: (زیست‌شناسی) ساختاری رشته‌ای (یا ریسمان مانند) که درهسته‌یِ یاختهٌ سرگرم بخشش دیده می‌شود و ترابرِ داده‌های ژنتیکی است. برابر این واژه در زبان انگلیسی Chromosome می باشد که خود از زبان آلمانی آمده و به چهره‌یِ Chromosom نوشته می شود, که آن نیز خود از دو واژه‌یِ Chromo و some برساخته شده است: پیشوند Chromo از واژه‌یِ یونانی Khroma، به چم رنگ (همتراز فام)، و پسوند some از واژه‌یِ یونانی Soma، به معنی تن. chromosome Chromosom chromosome Ϣiki-En Ϣiki-Pâ   1.0
Basâmad n. بسامد: فرکانس; تناوب frequency Frequenz la fréquence   بسیار آمدن ~مهربد 1.0
Padâyand n. پدایند: ظهور advent Advent avènement Mazdak i Bâmdâd پد = ad
vent/venir = آمدن-> آیند

~مزدک
1.0
Bali n. بلی: آری yes ja oui   واژه‌ی بلی به گمان بسیار بالا و چنانکه در پژوهشمایه‌ی استاد نیز نورایی آمده است, واژه‌ای پارسی‌ست و پیشوند «بِ» امروزین که در جایگاه دستورین واژه بکار میرود نیز با آن همریشه است ~مهربد 0.0
Sefr n. صفر: zero Null zéro   ریشه واژه صفر چیست؟ عربی‌ست؟ پارسی‌ست؟ یا از زبان دیگری وارد عربی شده و سپس به پارسی آمده؟؟

~Masoud Vosoughfar

فرایافتی از زبان سانسکریت ( سونیا = تهی) از راه دریانوردان به عرب رفته و از عرب به فرنگ، مانند Ziffer/Chiffre/Zero/cipher..

~مزدک
0.0
Rajestân n. رجستان: منطقه region Region région Mazdak i Bâmdâd rajestân? rajbandih šode?
~Mehrbod

هم انکه گفتید و هم رج /راج/rex/reg به چم فرمانروایی است که region هم از آن آمده
~Mazdak
1.0
Pormâye n. پرمایه: غنی full of substance; enrichment substanzvoll; Anreicherung+Bereicherung - Ϣiki-Pâ ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En نام گاوی که به فریدون در کوه البرز شیر میداد نیز پـُرمایه بود که در برخی نسخه ها " بـرمایه" هم آمده. پُرمایه سازی اورانیوم ~مزدک 1.0
Âzarang n. آذرنگ: فتنه intrigue; sedition Intrigen; Aufruhr intrigue; sédition   فتنه به پارسی میشود آذرنگ. و آن آزمون آتش بوده ٬ که در گذشته برای یافتن بیگناهان از گنهکاران٬ گنهبار (متهم) را بدان میافکنده اند. در قران هم به همین چم آزمون آتش آلود آمده. فتان ها = فتنه افکنان همان آتش افکنان ‌و دچار کنندگان به رنج آزمونین بودند.

~مزدک
1.0
Râypeyk n. رایپیک: دیپلومات diplomat Diplomat diplomate Mazdak i Bâmdâd رآیْ‌پـِیک= دیپلمات
روشنگری: اگر با این رویکرد که دیپلمات٬ فرستاده ی خردمند و هوشیاری است که برای گفتکو و رهگشایی از سوی یک کشور کار میکند٬( گرچه گاهی هم احمقند) و با نامه و نوشته هم سروکار دارد و با نگر بدینکه پیک همان فرستاده و نامه بر است و اینکه رای به چم خرد و هوش و چاره و ... هم آمده است میتوان برای نشان دادن کارکرد ویژه و جایگاه والای این «پیک» به او رای‌پیک گفت.
پس برای دیپلوماسی هم داریم: رای‌پیکار
برای دیپلوماتیک: رای‌پیکین

~Mazdak
1.0
Margâr n. مرگار: تابع function Funktion fonction ~MacKenzie ~Nourai Mehrbod i Vâraste پرگار, انگار (هم‌گاشتن) و .. همه از ریشه‌یِ گاشتن (گار, کردن) آمده‌اند. بهمینسان ما میتوانیم از مَر (عدد, مکنزی) و پسوند گار نام «مرگار» را برای تابع بداریم.

~مهربد
1.0
Tanfâm n. تنفام: کروموزم chromosome Chromosom chromosome Ϣiki-En (زیست‌شناسی) ساختاری رشته‌ای (یا ریسمان مانند) که درهسته‌یِ یاختهٌ سرگرم بخشش دیده می‌شود و ترابرِ داده‌های ژنتیکی است. برابر این واژه در زبان انگلیسی Chromosome می باشد که خود از زبان آلمانی آمده و به چهره‌یِ Chromosom نوشته می شود, که آن نیز خود از دو واژه‌یِ Chromo و some برساخته شده است: پیشوند Chromo از واژه‌یِ یونانی Khroma، به چم رنگ (همتراز فام)، و پسوند some از واژه‌یِ یونانی Soma، به معنی تن. 1.0
Âvand n. آوند: دلیل; حجت; برهان واضح; بینات reason; sake; argument Grund; Beweis; Beweisgrund raison; preuve Dehxodâ آفتاب آمد آوند آفتاب!
~مهربد

برای خوشاهنگی چامه باید گفت:
آفتاب آمد اَوَندِ آفتاب
فَرنُد ار خواهی٬ ز تاب اش رخ متاب
~مزدک
1.0
Yâdnegâšt n. یادنگاشت: وفاتنامه; نوشته روی سنگ قبر epitaph Epitaph - Mahmood Moosadoost این واژه تنها به نوشته‌ی روی گور گفته نمی‌شود، به نگاشته های هنری که به دیوار کلیسا به یاد درگذشته می‌شود هم گفته می‌شود. از اینرو نباید حتما گور باشد. همان <یادنبشت> ( و یا شاید <یادنگاشت> ) درخور تر است. در زیر Epitaph ی که روی گور نوشته نشده:

~mm


یادنگاره, یادنگار به یاد یادگاری هم گیرا‌اند.
~مهربد

از یادنگار‌ شما خوشم آمد ولی یادنگاشت بهتره چون نگار تنها نقاشی را بیاد میاورد ولی نگاشت نوشته هم دارد و ما نمخواهیم از «نوشته» بسی دور بشویم
~مزدک
1.0
Zâdrâne n. زادرانه: غریزه zâdrâne Naturtrieb; Instinkt instinct Mazdak i Bâmdâd نیروی راننده ای که بگونه ی زادی (ژنها) در جانور پدید آمده است= رانه ی زادی = زادرانه
و خود رانه را میتوان برای drive که فرایافت هماگیرتری است بکار برد.
1.0
Râypeykin z. رایپیکین: دیپلوماتیک diplomatic diplomatisch diplomatique Mazdak i Bâmdâd رآیْ‌پـِیک= دیپلمات
روشنگری: اگر با این رویکرد که دیپلمات٬ فرستاده ی خردمند و هوشیاری است که برای گفتکو و رهگشایی از سوی یک کشور کار میکند٬( گرچه گاهی هم احمقند) و با نامه و نوشته هم سروکار دارد و با نگر بدینکه پیک همان فرستاده و نامه بر است و اینکه رای به چم خرد و هوش و چاره و ... هم آمده است میتوان برای نشان دادن کارکرد ویژه و جایگاه والای این «پیک» به او رای‌پیک گفت.
پس برای دیپلوماسی هم داریم: رای‌پیکار
برای دیپلوماتیک: رای‌پیکین

~Mazdak
1.0
Râypeykâr n. رایپیکار: دیپلوماسی diplomat Diplomat diplomate Mazdak i Bâmdâd رآیْ‌پـِیک= دیپلمات
روشنگری: اگر با این رویکرد که دیپلمات٬ فرستاده ی خردمند و هوشیاری است که برای گفتکو و رهگشایی از سوی یک کشور کار میکند٬( گرچه گاهی هم احمقند) و با نامه و نوشته هم سروکار دارد و با نگر بدینکه پیک همان فرستاده و نامه بر است و اینکه رای به چم خرد و هوش و چاره و ... هم آمده است میتوان برای نشان دادن کارکرد ویژه و جایگاه والای این «پیک» به او رای‌پیک گفت.
پس برای دیپلوماسی هم داریم: رای‌پیکار
برای دیپلوماتیک: رای‌پیکین

~Mazdak
1.0
Hampendâštan -> hampendâr k. همپنداشتن: قیاس کردن to compare as similar - - Bahman i Heydari از قیاسش خنده آمد خلق را/کو چو خود پنداشت صاحب دلق را/مولوی 1.0
Nemâyâr n. نمایار: آواتار avatar Benutzerbild Avatar Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd _Dehxodâ در سانسکریت به چم فرزند خداوند است که به جای او در روی زمین آمده ولی اکنون در جای باشنده و شناسه ای بکار میرود که نماینده ی یک آدم راستین در یک پیرامون پندارین است. برای نمونه، یک بازیکن در یک بازی همگانی کامپیوتری که نام و نشان و چهره ی او همان نام و نشان و چهره ی بازکین راستین در جهان راستین نیست ( یا نیاز نیست باشد) ~مزدک 0.9
Vižesâr n. ویژه‌سار: انحصار exclusiveness Ausschließlichkeit exclusivité Nader Tabasian سار= جای چیزی
سار= زار، پسوند کثرت و فراوانی
سار= زار، زار. (پسوند) بمعنی مکان روئیدن باشد. (برهان قاطع).
سار= زار، بمعنی انبوهی و بسیاری هم آمده است . (برهان قاطع).
زار و سار جای انبوه بودن چیزی است .
سار = صفت، دیوسار؛ دیوصفت

ویژه‌سار برای انحصار شایسته است چون یک گستره‌ (محدوده) است که در آن ویژگی یک چیز برای یک چیز دیگر چشمگیر و مهند است.

انحصار. ...[اِ ح ِ ] (ع مص ) در اصطلاح مالیه محدود کردن ساخت یا توزیع یا فروش چیزی بدولت یا مؤسسه و یا شرکتی : انحصار دخانیات . || (اِمص ) محدودیت . (فرهنگ فارسی معین ). محصور شدگی . محبوس شدگی . تنگ کردگی . || بازداشتگی . || گنجیدگی در چیزی . || احاطه و محاصره . || ممانعت و منع. || تحدید. (ناظم الاطباء).

~نادر طبسیان
1.0
Xowšâvardan -> xowšâvar k. خوشآوردن: تعارف کردن to taarof - - Mazdak i Bâmdâd خوشاوردن
خوشاورد
خوشاورد٬ آمد نیامد دارد
خوشاوردها را کنار نهاده و رُک گفتگو کنیم.
خوشاوردن میان ایرانیان رواگمند است.

~mazdak
1.0