| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Barâzande | z. n. | برازنده: درخور; مناسب;شایسته | befitting | gebührend | - | _Dehxodâ ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Angizande | z. n. | انگیزنده: تحریک کننده; مهّیج | stimulating | anregend | stimulant | Dehxodâ | 0.3 | |
| •Jândâr | z. n. | جاندار: موجود زنده | living being | Lebewesen | être vivant | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Zendešekâftan -> zendešekâb | k. | زندهشکافتن: موجود زنده را تشریح کردن | to vivisect | vivisektieren | - | Mazdak i Bâmdâd | 1.0 | |
| •Jândârân | z. n. | جانداران: موجودات زنده | living beings | Lebewesen | êtres vivants | 0.0 | ||
| •Hamneh | n. | همنه: بخش سازندهیِ یک چیز | component | Komponente | composant | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Hamnehâdan -> hamneh | k. | همنهادن: ساختن زیرساختارها; ساختن بخشهایِ سازندهیِ یک چیز | to compose | komponieren | composer | Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Âvâmâye | n. | آوامایه: (موسیقی) مادههای آوایی سازنده یک گام یا آکورد | tone material | Tonmaterial | - | Bamdad Khoshghadami | 1.0 | |
| •Sâzeškâr | n. | سازشکار: آدمفروش; تبانیگر; توطئه کننده; سازنده با دشمن; ساخت و پاخت کننده | trimmer (politics); compromiser (with enemy) | - | - | Dehxodâ | 1.0 | |
| •Zivânidan -> zivân | k. | زیوانیدن: زنده کرده; چهرهیِ گذرایِ «زیستن/زیویدن» | to resuscitate; to vitalize | - | - | MacKenzie Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Mâye | n. | مایه: ماده ی سازنده ی چیزی، گوهر درونی که پیکره ای بدان استوار است. بجای مانده از واژه ی "ماتک" پهلوی که واژه ی ماده هم از ان است. | substance | Substanz | - | Ϣiki-En _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-Pâ Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Budan -> bâš | k. | بودن: - | to be | sein | être | Dehxodâ MacKenzie Nyberg Dehxodâ | بن کنون کارواژهیِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربردهایِ باش در ادبسار: سعدی: هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارم لبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن ++ هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست داند که چرا بلبل دیوانه همیباشد --------------------------- وحشی: به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد مگو وحشی کجا میباشد و منزل کجا دارد -------------------------- خواجوی کرمانی … چه نغمه ست کزین پردهسرا میآید تاب آن سنبل پـُرتاب کرا میباشد -------------------------- اوحدی: سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم! از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم ------------------------- صائب تبریزی: به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد گل شکفته درین بوستان نمیباشد خروش سیل حوادث بلند میگوید که خواب امن درین خاکدان نمیباشد به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟ به طاقت دل آزرده اعتماد مکن که تیر آه به حکم کمان نمیباشد به یک قرار بود آب، چون گهر گردد بهار زندهدلان را خزان نمیباشد کناره کردن از افتادگان مروت نیست کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود گلی که در نظر باغبان نمیباشد هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد ————————— باش ≠ باد bâš ≠ bâwd باد همان چهرهیِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود) ~مهربد |
0.0 |
| •Sâzgâr | z. | سازگار: موافق; مساعد | compatible; suitable | kompatibel; geeignet | compatible; adapté | Dehxodâ | سازگاری٬ یاری و موافقت کُـنشمند (active favoring)است و سازواری٬ وفق بیکُنش ( passive favorable) میباشد. سازگار در بیخ٬ چیزی است که شما را همراهی و یاری میکند تا کارتان راه بیفتد. ( گار نشانه ی فعال است: آموزگار=معلم) ≈ adaptive/benevolent مساعد مؤید سازوار چیزی است که به شما در راهتان کنشمندانه کمک نمیکند ولی سنگ راه هم نیست و بساکه همان هستی اش بسود کار و آماج شماست. ( وار #1 نشانه ی دارندگی مانند امیدوار) برای همین٬ سازوار چم برازنده و درخور ( متناسب و مناسب) را هم میدهد. ≈compatible /suitable ~Mazdak |
0.0 |
| •Šarangidan -> šarang | k. | شرنگیدن: مسموم شدن | to be poisoned | vergiftet werden | être empoisonné | Dehxodâ Bahman i Heydari | مادر سنگ دلت تا زنده ست شهد در کام من و تست شرنگ |
1.0 |
| •Porâvand | n. | پرآوند: - | complex | Komplex | complexe | Mazdak i Bâmdâd | از دیدگاه دستوری واژه ی «پیچیده» جایگاه کارگیر( مفعولی) را دارد و از بن گذشته درست شده و میشود همتای دستوری complicated دانست. از دید چمیک هم پیچیده را میتوان برابر دشوار (از دید گرهمندی) شمرد که چم مهادین complicated میباشد. ولی comlex تنها به پیچیدگی از دید شمار بالای بخشهای سازنده یک سامانه گفته میشود و به بایستگی دشواری را نمیرساند و در پارسی میشود به آن گفت: پُرآوند این یک سامانه ی پراوند است این یک پرسمان پیچیده است ~ Mazdak |
1.0 |
| •Sâzvâre | سازواره: ارگانیسم | organism | Organismus | organisme | جاندار زنده; هر ساز و کاری که همانند یک جاندار زنده با برهمکنش همدیگر و دوسویه کار میکند. ~مهربد | 1.0 | ||
| •Besâmân | z. b. n. | بسامان: منظم | organized; ordered | geordnet | - | Dehxodâ | ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند. زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich ~بامداد خوشقدمی |
1.0 |
| •Sâmânmand | z. n. | سامانمند: منظم; دارای ساختار بسامان | orderly | ordentlich | - | Ϣiki-En | ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند. زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich ~بامداد خوشقدمی |
1.0 |
| •Xorešxâne | n. | خورشخانه: رستوران | restaurant | Restaurant | - | _Dehxodâ | ما واژه ی خورشخانه را داریم که امروزه دیگر کاربرد ندارد، میتوان همان را برای رستوران زنده کرد. این واژه که انبار خوراک و آشپزخانه و ... را میرساند میتواند بخوبی با رستوران ( که یک جور آشپزخانه ی همگانی است و هم یک گونه انبار خوراک هم دارد) همپوشانی داشته باشد! ~مزدک |
1.0 |
| •Sâmânmandi | n. | سامانمندی: نظم | order | - | - | Ϣiki-En | ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند. زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich ~بامداد خوشقدمی |
1.0 |